مدت زیادی نبودم. دلیلش گفتنی نیست. از همه کسایی که این مدت نگران حالم شدن و منو یادشون نرفت ممنونم و واقعا بابت این بی خبری معذرت می خوام. این پست تقدیم به عاطفه که قراره یه روزی اجرای پیانو داشته باشه و من براش گل ببرم.

از آن سیاهی

                تا این سپیدی

                              فاصله نیم پرده است.

اوضاع ما کوک دست های توست.


تا روزی که دوباره بتونم. خداحافظ

بر قله مردی ایستاده، بر تن جامه ای زربفت و در سر صد سودای سرانجام یافته

جهان در دستان اوست

بر ساحل مردی ایستاده، شولایش عریانی و در دل، رها از هر دلالتی به تعلق

جهان زیر پای اوست

رستگاری ریسمان سترگی ست گسترده بین دستانشان و من، باژگونه آویخته بر آن

جهان در من معلق است و من در جهان..

انگار در اختیار ما نیست

تنهایی از قاعده ی جمع جبری پیروی می کند!

نه شانه ام به مویت رسید

نه پایت به شانه ام

نه پایم به خانه ات

دلواپس نرسیده چیدن نباش

انگار نچیده گندیده ایم

تو شاید از چروک چهره ات،

                من از چترم زیر چک چک باران

                                                      دانستم:

                                                               پیر شده ام

لازم نیست مرکز ثقل زمین باشی

ترک که برداری، جهان در تو فرو می ریزد

ضمن تشکر از نظرات کلیه ی دوستان، این پست به دلیل ضعف ادبی پاک شد

دیانای دوربین دار را نشانه رفت به سمت ساختمان نیمه تمام روبرو. انگشتش از ماشه جدا نشده بود که گربه با ناله ای به خود پیچید و کبوتر نیمه جان از دهانش افتاد. مزه ی گربه زیر دندان او بود، بی هیچ احساس گناهی


پ.ن.1: دیانا نوعی تفنگ بادی است

ساعت شنی


نمی دانم از کی وارونه شدیم

زیر بار این خاطرات خرد خواهیم شد

من و تو شبیه گربه ایم

از گوشتخوار بودن فقط آشغالگردی اش برایمان مانده