از آن سیاهی
تا این سپیدی
فاصله نیم پرده است.
اوضاع ما کوک دست های توست.
تا روزی که دوباره بتونم. خداحافظ
از آن سیاهی
تا این سپیدی
فاصله نیم پرده است.
اوضاع ما کوک دست های توست.
تا روزی که دوباره بتونم. خداحافظ
جهان در دستان اوست
بر ساحل مردی ایستاده، شولایش عریانی و در دل، رها از هر دلالتی به تعلق
جهان زیر پای اوست
رستگاری ریسمان سترگی ست گسترده بین دستانشان و من، باژگونه آویخته بر آن
جهان در من معلق است و من در جهان..
تنهایی از قاعده ی جمع جبری پیروی می کند!
نه پایت به شانه ام
نه پایم به خانه ات
دلواپس نرسیده چیدن نباش
انگار نچیده گندیده ایم
من از چترم زیر چک چک باران
دانستم:
پیر شده ام
ترک که برداری، جهان در تو فرو می ریزد
دیانای دوربین دار را نشانه رفت به سمت ساختمان نیمه تمام روبرو. انگشتش از ماشه جدا نشده بود که گربه با ناله ای به خود پیچید و کبوتر نیمه جان از دهانش افتاد. مزه ی گربه زیر دندان او بود، بی هیچ احساس گناهی
پ.ن.1: دیانا نوعی تفنگ بادی است
زیر بار این خاطرات خرد خواهیم شد
از گوشتخوار بودن فقط آشغالگردی اش برایمان مانده